پله پله تا ملاقات خدا

باشد کلمه ای باشم برای پایان یک انتظار
  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

انتظار

05 بهمن 1404 توسط شبنم مبارکی



انتظار من شبیه یک منتظرم….که هر دفعه نوای در ذهنم انتظارم را پایان میدهد و باز هم پس از پایان یک شروع دوباره و من تا ابد منتظرم منتظر ظهور یک کلام …یک نشانه….یک کلمه…انگار کلمات سخنان روح من هستند که هیچ کس جز خودم یارای شنیدنش را ندارد و من با نقاشی آن بر صفحه کاغذین، تو راهم در شنیدن نوای ذهنم شریک میکنم باشد که کلمه ای باشم برای پایان یک انتظار.

شبنم مبارکی

 نظر دهید »

دانش

02 بهمن 1404 توسط شبنم مبارکی

به نام خداوند خورشید و ماه 

که دل را به نامش خرد داد راه

جز او را مدان کردگار سپهر 

فروزنده ماه و ناهید و مهر 

به دانش گرایی و بدو شو بلند 

چو خواهی که از بد نیابی گزند 

ز دانش در بی‌نیازی بجوی

وگر چند سختی آید به روی 

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه 

ازیرا ندارد بر کس شکوه

توانا بود هرکه دانا بود

ز دانش دل پیرو برنا بود

فردوسی

 نظر دهید »

کمک

15 مرداد 1403 توسط شبنم مبارکی

این روزها آنقدر سردر گم کلاف های خداوند هستم که تمام وجودم رو گرفته و من دنبال سرنخی هستم برای بیرون شدن از تمام بستگی هام….موندم آدمیزاد باید سکون و سکوت رو انتخاب کنه و تن به تقدیر گرفتاری درین کلاف پیچ شدن بده و منتظر کمک باشه یا …

من همیشه ی منتظر بودم …شاید هیچوقت به اون بعد انسانی که شعور و یاری رساندن به کلاف پیچ شده ها نرسم و مدام درگیر خودم و خودشناسی باشم ….

تازه بعدش درگیر اینم که خوب چی و شاید پایان صد ساله اول زندگیم ….

و هیچوقتنفهمم مفهوم زندگی چی بود و اصلا چرا انسان زاده شدم 

واقعا چرا انسان زاده شدم 

خدایا کمک…

 

 نظر دهید »

من علم دار اربابم...

06 آذر 1395 توسط شبنم مبارکی

خواهرم ، چادرت را دست کم نگیر
تو وظیفه داری پرچم اربابت را تا آخرین نفست برافراشته نگه داری
تو علم دار اربابی …
چادر تو یاداور جمله کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاست
خواهرم خودت را بزرگ بدان و چادرت را با تمام زحمتش با عشق بر سر کن
لذت ببر … که تو منتخب شده ای …
ای علم دار امام زمانت به خود ببال …
به امید روزی که ما سیه پوشان همیشگی اربابمان حسین لبیک گویان به یاری مولایمان مهدی بشتابیم
الهم عجل لولیک الفرج

1480131225img_20161126_063451.jpg

 نظر دهید »

آدمی از جنس شعر... ناب

03 آبان 1395 توسط شبنم مبارکی

 کلماتی در ذهنم در انتظار ورود و نقش بستن برگ کاغذ هستند

برای یک لحظه چو نوری می آیند و بر صفحه کاغذ جان می بازند

ولی جالب است با وجود مرگشان انگار زنده اند هر دفعه که کلمات را می خوانم آنها جان می گیرند

یعنی من انسان کمتر از یک کلمه هستم که نمیتوانم بعد از نبودم اثری شوم ماندگار که هر بار در یادی زنده شوم و در ذهنی این نقش بندم…

فوج فوج آدمها می آینده و بیشترشان مانند کلمات دفتر مشق ،تنها فقط می آیند که…

یاد دهند،عبرت باشد تا بیاموزیم …

ولی در این میان انسان هایی می آیند که مانند یک شعر ناب هستند…

می آیند ،می مانند، جاودانه می‌شوند و تا ابد در ذهن ما زنده هستند…

 می‌خواهم آدمی باشم همچو یک شعر ناب

شبنم مبارکی

 2 نظر
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

پله پله تا ملاقات خدا

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • دلنوشته
  • دلنوشته
  • دلنوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس